مکمل کلاس ریاضی
استاد شهریاری چهره ی ماندگار آموزش ریاضی ایران در عصر روز جمعه ۲۲ اردیبهشت در سن ۸۶ سالگی درگذشته است. یادش گرامی و راهش پر رهرو باد. جام جم آنلاین: استاد از دوران کودکی خود تصویری بد در ذهن دارد؛ تصویری از جنگ و قحطی و سختی. خودش می گوید دوران جنگ جهانی دوم وقتی کودکی بیش نبوده ساعتها در صف نانوایی می ایستاده و سرآخر چون بچه بوده به او می گفتند نان تمام شده و به قول خودش دست از پا درازتر به خانه برمی گشته است. مايكل راننده اتوبوس شهري، مثل هميشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسير هميشگي شروع به كار كرد. در چند ايستگاه اول همه چيز مثل معمول بود و تعدادي مسافر پياده مي شدند و چند نفر هم سوار مي شدند. در ايستگاه بعدي، يك مرد با هيكل بزرگ، قيافه اي خشن و رفتاري عجيب سوار شد. او در حالي كه به مايكل زل زده بود گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» و رفت و نشست. مايكل كه تقريباً ريز جثه بود و اساساً آدم ملايمي بود چيزي نگفت اما راضي هم نبود. روز بعد هم دوباره همين اتفاق افتاد و مرد هيكلي سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روي صندلي نشست و روز بعد و روز بعد... اين اتفاق كه به كابوسي براي مايكل تبديل شده بود خيلي او را آزار مي داد. بعد از مدتي مايكل ديگر نمي توانست اين موضوع را تحمل كند و بايد با او برخورد مي كرد. اما چطوري از پس آن هيكل بر مي آمد؟ بنابراين در چند كلاس بدنسازي، كاراته و جودو و ... ثبت نام كرد. در پايان تابستان، مايكل به اندازه كافي آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پيدا كرده بود. بنابراين روز بعدي كه مرد هيكلي سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» مايكل ايستاد، به او زل زد و فرياد زد: «براي چي؟» مرد هيكلي با چهره اي متعجب و ترسان گفت: «تام هيكل كارت استفاده رايگان داره.» پيش از اتخاذ هر اقدام و تلاشي براي حل مسائل، ابتدا مطمئن شويد كه آيا اصلاً مسئله اي وجود دارد يا خير! آن شنیدم که فلان مدرسه شاگرد بدی داشت که می بود ز عقل و خرد دور بسی بی رگ و بی نور به پیش همه منفور چنان آدم رنجور به صد هول و به صد ترس سر درس همی آمد و بی آن که برد فیضی و چیزی بکند درک همی رفت و همی گفت چه درسی و چه بحثی و چه کشکی و شیمی غرض این گونه به اهمال شب و روز سر آورد و چو در آخر آن سال رخ ممتحنین گشت عیان گشت پریشان که خدایا چه کنم رو به که آرم تو خودت رحم کن این بنده ی بی فهم و زکارا در آن بین ز درد دل وی کودکی آگاه شد و گفت مخور غصه و خوش باش که یک ممتحن کر به تو افتاده چو رفتی به سر میز بی آن که شوی هول مترس و دهنت باز کن و گوی دارام دام و دریم دیم و دارام دام دو صد قیل و دو صد قال و دو صد قول چو آن ممتحن از تو بشنید این سخنانت به گمانش که تو یک بچه بسیار زرنگی دهدت نمره ی خوبی که تو هر لحظه کنی شکر خدا چو شد نوبت او شیمی و فیزیک بپرسید از او ممتحن او آن گاه به یک لحظه دهان باز و بگفتا دارام دام و دیریم و دیم و دارام دام دو صد قیل و دو صد قال و دو صد قول چو آن ممتحن از بچه ی کودن بشنید این سخنان کرد به او خنده ی بسیار و بگفت ببخشید فلان ممتحن کر که بنا بود بیاید به اتاق دگری رفته خداوند الهی که دهد عقل شما را . (با تشکر از درسای عزیزم) این مطلب را از وبلاگ یکی از دوستان خواندم و برای شما این جا آوردم. امیدورام استفاده کنید: سخت آشفته و غمگین بودم … بچه ها تنبل و بد اخلاقند درس ومشق خود را … در هوا چرخاندم! بوی مدرسه بوی کتاب نو بوی وسایل نو و بچه هایی که سالی جدید رو آغاز می کن. و چه سخته برای کسانی که مدت زیادی مهر رو با آغاز مدارس آغاز کردند و بعد از مدتی مجبورن به هر دلیلی ماه مهر به مدرسه نرن. فکرش رو بکنید بعد از ۲۹ سال اول مهر به مدرسه نمی رم. امیدورام شما که برای تحصیل علم پا به مراکز علمی می گذارید سالی پر از موفقیت و سربلندی پیش رو داشته باشید. جای من رو هم خالی کنید. زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود. ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز.. وای خدای من، خیلی درست کردی.. حالا برش گردون.. زود باش. باید بیشتر کره بریزی.. وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟؟ دارن می سوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی کنی.. هیچ وقت!! برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن... نمک... با تشکر از نگین عزیزم. روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد پرسیدند. جواب داد: ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست ، پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت. بابت این همه تاخیر ازتون عذر می خوام مشکلی برای کامپیوتر پیش اومده بود و خوشبختانه رفع شد از عزیزانم که همیشه به یادم هستن تشکر می کنم و باز هم مثل قبل در خدمتتون هستم. درسته که مدتیه از ریاضی دور موندید ولی با این ساعت می تونید یه مروری به دانسته های ریاضیتون بکنید: با تشکر از فرزانه عزیزم. سه دوست در یک اتومبیل به مسافرت رفته بودند و متاسفانه یک تصادف مرگبار باعث شد که هر سه در جا کشته شوند یک لحظه بعد روح هر سه دم دروازه بهشت بود و فرشته نگهبان بهشت داشت آماده می شد که آنها را به بهشت راه دهد... یک سوال!!! _ الان که هر سه تا دارین وارد بهشت می شین اونجا روی زمین بدن هاتون روی برانکارد در حال تشییع شدن بسوی قبرستان است و خانواده ها و دوستان در حال عزاداری در غم از دست دادن شما هستند دوست دارین وقتی دارن از کنار جنازه راه می رن در مورد شما چی بگن؟ اولی گفت : دوست دارم پشت سرم بگن که من جز بهترین پزشکان زمان خود بودم و مرد بسیار خوب و عزیزی برای خانواده ام. دومی گفت : دوست دارم پشت سرم بگن که من جز بهترین معلم های زمان خود بودم و توانسته ام اثر بسیار بزرگی روی آدمهای نسل بعد از خودم بگذارم. سومی گفت : دوست دارم بگن : نگاه کن داره تکون می خوره مثل اینکه زنده است! (با تشکر از درسای عزیزم) بعضی وقتها سادهترین جواب کنار دستمون هست ولی اینقدر به دور دستها نگاه میکنیم که آنرا نمیبینیم و با این داستان میبینیم که ماجرایی که در مقالهی هفتهی قبل براتون آوردم فقط مربوط به مسائل ریاضی نیست و در هر موردی ممکنه اتفاق بیفته!
او از رسمی یاد می کند که آن وقتها میان اشراف و پولدارها باب بوده است: اجیر کردن 5تا 10ساله کودکانی که ششم ابتدایی را گذرانده باشند. آن وقتها این کار باب بود.
به دنبال استاد هم آمده بودند که گر چه خود استاد به خاطر این که از نظر غذا تامین شود راضی به این کار بوده ، اما مادری داشته که می خواسته به هر قیمتی شده بچه هایش درس بخوانند و تن به این کار نداده است.
استاد پرویز شهریاری ، چهره ماندگار معلمی ریاضیات در خانه ای مملو از کتاب و کتابخانه میزبان ما بود و به گرمی به تمامی پرسشهای ما پاسخ گفت.
از آن وقتها بگویید و این که چه شد به تحصیل رشته ریاضیات پرداختید؛
من سال 1305در کرمان متولد شدم و دوره دبستان و دبیرستان را در کرمان گذراندم. پدرم سال 1317در 46سالگی از دنیا رفته بود.
مادرم می خواست به هر قیمتی که شده است بچه هایش درس بخوانند و به همین دلیل باوجود سختی های زندگی وارد دانشسرای مقدماتی کرمان شدم به این امید که حقوقی داشته باشم و زندگی را بگذرانم تا این که در سال دوم دانشسرای مقدماتی بخشنامه ای از تهران آمد مبنی بر این که شاگرد اول و دوم ها می توانند برای ادامه تحصیل به تهران بیایند و این شد که من هم به تهران آمدم.
خود مسافرت من از کرمان به تهران داستانی شد و ما یک هفته در راه بودیم. یادم می آید که ماشین 2راننده داشت که دم هر قهوه خانه ای می ایستادند تا فرصتی برای کشیدن تریاک داشته باشند.
یک شب در یزد و یک شب هم در اصفهان ماندیم و بالاخره پس از یک هفته به تهران رسیدیم. در تهران پس از 2روز که راه و چاهی را پیدا کردم ما را در شبانه روزی پذیرفتند.
ابتدا من می خواستم رشته ادبی بخوانم چون برنامه ام این بود که فلسفه را دنبال کنم ، البته ناگفته نماند که به ریاضیات هم علاقه داشتم اما از میان دانش آموزان دختر و پسری که آن سال آمده بودند نزدیک به 350نفرشان در رشته ادبی اسم نوشتند و با این که استادان برجسته ای مثل دکتر معین و دکتر هوشیار داشتیم، اما من احساس می کردم نمی توانم هیچ استفاده ای از این کلاسها بکنم و پس از یک ماه از آن کلاس بیرون آمدم و در جستجوی کلاسی بودم که تعداد کمتری شاگرد داشته باشد.
فهمیدم رشته ریاضی 6شاگرد دارد که با من تعداد آنها 7تا شد، اما وسط سال یک نفر از ما جدا شد و در نهایت 6نفر ماندیم که همگی هم شاگردهای علاقه مندی بودیم. چون در دانشسرای مقدماتی کلاس ششم را نخوانده بودیم در آن سال ششم دبیرستان را تمام کردیم جای ما هم نزدیک بهارستان بود که دانشکده علوم و دانشکده ادبیات آنجا بود و بعد از این که ششم را تمام کردم وارد دانشکده تهران در رشته ریاضی شدم.
با کنکور یا بدون کنکور؛
از تمام تابستان آن سال دانشکده علوم تبلیغ می کرد که ما 60نفر را در رشته ریاضی می پذیریم و هر کسی هم که بیاید برایش امکاناتی تهیه می کنیم، اما سرآخر 13نفر بودیم که وارد این رشته شدیم ، یادم می آید آن سال برای اولین بار 3نفر خانم هم میان دانشجویان ریاضی بودند.
اواسط درسم بود که به خاطر پخش اعلامیه ها و روزنامه هایی که مربوط به چپ بود، از سازمان امنیت به سراغ من آمدند، بازداشتم کردند و 3سال در زندان ماندم. آن موقع 18سالم بود.
پس از این که بیرون آمدم به دانشکده رفتم ، اما رئیس دانشکده علوم به من گفت این 3سال کجا بودی و وقتی فهمید گرفتار بودم گفت ما نمی توانیم تو را بپذیریم مگر این که مجوز داشته باشی.
من هم که ناراحت شده بودم به بچه های دانشکده علوم گفتم آنها من را به این دلیل نپذیرفتند. فردای آن روز یک جیپ به خانه ما که در نارمک بود آمد و به من گفتند رئیس دانشکده علوم می خواهد تو را ببیند.
وقتی نزد او رفتم به من گفت بیا و شرت را بکن که دانشجویان تمام دانشگاه تهران به خاطر تو اعتصاب کرده اند و این شد که من سال سوم رشته ریاضی را خواندم و لیسانس گرفتم.
آن وقتها دوران لیسانس ریاضی 3ساله بود. به هر حال پس از اخذ مدرکم یک سال در شیراز کار کردم ، اما اواخر کارم در شیراز وقتی مشغول تصحیح ورقه امتحانات آخر سال بودم رئیس فرهنگ شیراز آمد بالای سرم و گفت در غیاب رئیس فرهنگ فارس یک بخشنامه از طرف آقای جعفری ، رئیس کل فرهنگ به ما رسیده و از ما خواسته اند حکم تو را به خاطر بازداشت ، لغو کنیم و تو را به مجموعه امنیتی شیراز معرفی کنیم ، اما من این ملاقات را ندیده می گیرم و بهتر است تو زود از شیراز بروی. من هم همان موقع به خانه آمدم و مختصر اسبابی که داشتم جمع کردم و با اتوبوس به تهران آمدم و به زندگی نیمه مخفی مشغول شدم.
اما از همان موقع در خودم احساس نیاز به مطالعه و ترجمه را احساس می کردم. از وقتی در دانشکده ریاضی درس خواندم کتابی را به اسم تاریخ حساب شروع کرده بودم که پس از گرفتاری من به وسیله موسسه انتشارات امیرکبیر چاپ شد.
در زندان هم سعی کردم بیشتر وقتم را صرف مطالعه کنم و با استفاده از یک خودآموز، زبان روسی را پیش خودم آموختم و از آن به بعد بجز 4تا 5کتاب که از فرانسه ترجمه کرده ام بقیه را تا امروز از زبان روسی ترجمه کرده ام.
در 10سال اخیر هم بیشتر گرایش به تاریخ ریاضیات بخصوص تاریخ ریاضیات در ایران پیدا کرده ام و در این زمینه کارهای ترجمه ای و تالیفی زیادی انجام داده ام.
چرا به تاریخ ریاضیات علاقه مند شدید؛
تاریخ ریاضیات پایه کار است برای هر کسی که ریاضی می خواند. به یک رابطه ای در ریاضی برخورد می کنید اما اگر ندانید ریشه اش چیست و چه کسی آن را کشف و چرا کشف کرده اصلا خود آن رابطه را هم نمی فهمید مثلا فرض کنید که بدانیم پایه های مثلثات در ایران ریخته شده است و از قرن سوم تا نهم هجری تمام زوایای کار مربوط به مثلثات را بررسی و روابط آنها را کشف کرده اند.
اروپایی ها هم بعد از قرن 12میلادی بتدریج از روی نوشته های ایرانی ها با مثلثات آشنا شدند و توانستند کار آنها را ادامه دهند. پایه های اصلی مثلثات از سوی ایرانی ها ریخته شده است.
اگر ما این را می دانستیم الان این طور نبود که مثلثات را به هیچ بگیرند، یعنی در کتابهای درسی ، مثلثات را به صورت تکه تکه و ناهماهنگ جا داده اند. پیش از ایرانی ها همه چیز را با پاره خط و هندسه نشان می دادند، در حالی که خط از نظر اندازه گیری دقیق نیست ؛ اما مثلثات همه چیز را دقیقا محاسبه می کند.
علاوه بر این جبر هم در ایران به وجود آمده است ، به این معنا که اولین کتاب جبر را به اسم «جبر و مقابله» خوارزمی نوشته که در سده سوم هجری زندگی می کرده و معادلات درجه دوم را در کتابش حل کرده است.
این علم به مرور تکامل یافت تا دانشمندانی مثل محمد کرجی ، خیام و... به جنبه های بالاتر معادله درجه دوم پرداختند و مثلا خیام معادلات درجه سوم را به کمک هندسه حل کرد و آن وقت جمشید کاشانی که آخرین ریاضیدان ماست و در قرن نهم هجری زندگی می کرد، توانست معادله درجه سوم را به طریق جبری حل کند و نه هندسی و آن گونه که خیام حل کرده بود.
درضمن ما خیام را مبتکر هندسه تحلیلی هم می دانیم. من معتقدم خیام با هندسه دکارت هم آشنا بوده است. جمشید کاشانی هم توانسته است معادله درجه سوم را تا هر چند رقم اعشار به کمک جبر حل کند.
البته هنوز در زمان ریاضیدان های ایرانی علامت های جبری پیدا نشده بود و این را با توضیح شرح می دادند. علامت های (=) یا (+) و یا (-) در قرن شانزدهم پیدا شدند، مثلا علامت مساوی در انگلیس ، قرن شانزدهم به وسیله یک پزشک پیدا شد که می گفت هیچ چیز مثل 2خط موازی و کوتاه نمی تواند نشانه برابری دو چیز باشد. به هر حال تاریخ ریاضی می تواند پایه درک خود ریاضیات باشد. در حال حاضر 3کتاب زیر چاپ دارم که در زمینه ریاضیات هستند.
در یکی از آنها ریاضیدانان ایرانی را از قرن سوم تا نهم هجری شرح داده ام و کمی هم به ریاضیدانان بعدی پرداخته ام. در کتاب دیگرم هم شرح حالی از هوشیار گیلانی که در قرن نهم میلادی زندگی می کرده و همزمان با ابوریحان بود، آورده ام و این کتاب را از روسی ترجمه کرده ام و هنوز در حروفچینی است. روس ها تقریبا درباره ریاضیات ایران بسیار کار کرده اند.
همان روس ها درباره محمود خجندی هم کار کرده اند که ترجمه آنها را هم تمام کرده ام و حروفچینی شده و در دست تصحیح است. سعی من این است که در مقاله هایی که می نویسم به سابقه تاریخی مطلب هم اشاره کنم.
مجموعا شاید حدود 1000مقاله نوشته ام که همه جا به تاریخچه کار هم توجه داشته ام. نزدیک به 300کتاب چاپ کرده ام که شامل کتابهای درسی و کمک درسی و... است و کتابهایی که فقط به مفاهیم توجه دارند و اینها مجموعه کارهای من در دوران زندگی ام بوده است.
چرا اسم این علم را ریاضی گذاشته اند؛
ریاضیات به معنی علمی است که با ریاضت به آن می رسند، در حالی که خود ریاضیات اصلا به معنای ریاضت کشیدن نیست ، اگر با دانش آموز درست رفتار شود و بخصوص به کار گروهی توجه شود و معلم سعی کند همه چیز را از زبان خود دانش آموزان بیرون بکشد.
ریاضیات علمی پیوسته است و اگر دانش آموزی یک مفهوم را متوجه نشد، نمی تواند بقیه مباحث را بفهمد. معلمها باید از همان ابتدا به صورت اصولی و پایه ای ریاضیات را آموزش دهند، اما من فکر می کنم یکی از موانع اصلی تفکر و اندیشه در زمان ما همین مساله کنکور است ؛ زیرا دانش آموزان از وقتی که پشت میز کلاسهای راهنمایی می نشینند فقط احتیاج دارند با تست کار کنند و اگر هم تصادفا وارد دانشگاه شوند، می بینند که اصلا وضع آن طوری که فکر می کردند نیست و در نتیجه در تمام دوره دانش آموزی نه کتابی می خوانند و نه به مفاهیم توجهی دارند و هیچ چیزی را عمقی یاد نمی گیرند.
از صحبت شما استنباط می کنم که معلم کلاس اول دبستان که پایه گذار مفاهیم ریاضیات است ، باید بسیار کارآزموده و با تجربه باشد.
ریاضیات در همه کلاسها مهم است و البته دبستان مهمتر؛ چون دبستان است که بچه ها را می سازد و باید توجه بیشتری به آنها داشت ؛ اما مجموعا از پایه اول تا آخر که الان به آن پیش دانشگاهی می گویند، بجز با توجه به مفاهیم نمی توان بچه ها را آماده کرد و چیز آموخت؛ چیزی که در زمان ما اصلا به آن توجهی نمی شود فرض کنید سرکلاس معلمی می خواهد استدلال کند که چرا مشتق سینوس Xبرابر کسینوس Xاست ؛ اما عده زیادی از دانش آموزان اعتراض می کنند که اصلا نیازی نیست ما اینها را بدانیم و فقط با ما تست کار کنید.
این معلم چگونه می تواند به این دانش آموزان چیزی یاد بدهد؛ من الان 7 8سال است که تدریس نمی کنم و یکی از دلایل عمده اش همین مساله تست و کنکور بوده است.
حال که فهمیدیم ریاضیات به چه معناست. مایلیم بدانیم جبر چه معنی می دهد و آیا معنی آن زور و اجبار است؛
اصلا این طور نیست. جبر به معنی جبران کرده است، درست مثل شعر سعدی که می گوید: «جبر خاطر مسکین بلا بگرداند» که در اینجا منظور این نیست که به مسکین زور بگویید، بلکه به معنی جبران کردن است. اسم جبر و مقابله را خوارزمی گذاشت.
اگر یک طرف تساوی عدد منفی باشد مثل 10و به دو طرف 10واحد اضافه کنیم یک طرف صفر و طرف دیگر +10می شود که این کار عدد را با بردن از یک طرف به طرف دیگر تساوی جبران کرده است.
مقابله یعنی برابر قرار دادن دو مقدار که معادل همان معادله می شود و اساس جبر و مقابله هم معادله بوده است. تا انتهای دوره ایران جبر و مقابله به معنای معادله بوده و کتابهایی که 60سال پیش در ایران چاپ شده ، به نام جبر و مقابله بوده ، بدون آن که معنای آن را بدانند.
قدیمی ترین ریاضیدانان دنیا چه کسانی بوده اند؛
پیش از ایرانیها یونانی ها هستند. یونانی ها نزدیک یکهزار سال کار کرده اند و فقط به ریاضیات نظری کار داشته اند و کمتر عملی فکر می کردند.
اما چندتایی هم مثل ارشمیدس در میان یونانی ها پیدا می شوند که به کارهای عملی هم پرداخته اند. پیش از یونانی ها فقط ریاضیات کاربردی بوده است ، یعنی هر چه مورد نیاز زندگی و عمل بوده است که آن دوره طولانی ترین دوره است و از ابتدای به وجود آمدن بشر تا قرن 6و 7پیش از میلاد بوده است.
پس از یونانی ها باز نوبت ریاضیات کاربردی می شود که 600سال طول کشیده است و مخصوص ایرانی هاست. حساب به وسیله ایرانی ها پخش شد، یعنی این که فقط با 10علامت از صفر تا 9می توانید هر عددی را بنویسید، به وسیله ایرانی ها و خوارزمی و کتابی با نام حساب هندی در دنیا پخش شد.
چون این علامت ها را هندی ها کشف کرده بودند. مثلثات را هم ایرانی ها آغاز کرده اند. یعنی جدول سینوس ها را تنظیم کرده و بعدها ادامه دادند تا این که جمشید کاشانی سینوس یک درجه را هم حساب کرد و برای این کار از حل معادله درجه سوم استفاده کرده است.
رابطه شما با اینترنت چطور است؛
متاسفانه چشمهایم نمی بیند و هر دو چشمم در حدود 8درصد بینایی دارد و کتاب را هم با زحمت زیاد به کمک عینک و ذره بین می بینم و راندمان کارم هم به همین مناسبت خیلی کم شده است ؛ اما همچنان به کارم ادامه می دهم.
اگر 10سال پیش در یک روز می توانستم 50صفحه را ترجمه کنم حالا دیگر بیشتر از 7تا 8صفحه ترجمه نمی کنم.
از کی شروع به تدریس کرده اید و در چه مقاطعی درس داده اید؛
من از وقتی خودم سال سوم دبیرستان نظام قدیم بودم (یعنی سال نهم) معلم حساب و هندسه ششم ابتدایی همان دبیرستان هم بودم و بیشتر هم رشته ریاضی را درس داده ام. یعنی از 15سالگی معلم بوده ام تا همین حالا و اگر کسی از من بپرسد مجموعا در عمرت چه کرده ای ، می گویم معلمی کرده ام و راضی هم هستم.
من در دانشکده فنی هم تدریس کرده ام و نیز در مدرسه عالی پارس که در آنجا پس از 2یا 3ماه تدریس منطق ریاضی به من گفتند مجبوریم حقوق تو را به نام کسی بنویسیم که دکترا و یا لااقل فوق لیسانس داشته باشد.
شما درس بدهید، ما حقوق را به نام کس دیگری می نویسیم ؛ اما به شما می دهیم که من قبول نکردم. گفتم اگر صلاحیت دارم ، به نام خود من بنویسید و اگر هم صلاحیت ندارم که می روم کنار و همین طور هم شد و دیگر آنجا تدریس نکردم.
از شاگردانتان خبری هم دارید؛ می دانید الان چه مدارجی دارند؛
چندی پیش شنیدم شاگرد من که حالا در امریکاست در پاسخ به این پرسش که به چه مناسبتی به رشته ریاضی و مسائل فنی علاقه مند شدی ، اول از همه اسم من را برده است و یک ساعت صحبت کرده که اگر فلانی معلم ما نبود، من هیچ وقت نمی توانستم پیش بروم.
این شاگرد من دکتر فیروز نادری است که الان مدیر یکی از بخشهای ناسا و آدم موفقی است. معمولا از این جور خبرها دارم ؛ ولی اجازه نمی دهم جلوی خودم از من تعریف کنند.
کلاسهای درستان چگونه برگزار می شد؛
من معمولا کلاسهایم را با طرح یک پرسش از شاگردها شروع می کردم. یادم هست در سال 1356سر کلاس هشتم بودم و مساله ای دادم و شاگردها را 3نفر 3نفر شریک کردم و گفتم با کمک هم حلش کنید. آخر کلاس 3نفر بازیگوشی می کردند. گفتم چرا مساله حل نمی کنید، گفتند عقلمان نمی رسد. گفتم عقلتان را روی هم بریزید.
گفتند: عقلمان گرد است و روی هم جا نمی گیرد. اما بقیه با هم کار کردند و پیشنهاد می دادند و بالاخره مساله را خود بچه ها حل کردند. تقریبا همیشه با کمک خود بچه ها مساله و حتی قضیه های هندسه و یا جبر را درس می دادم و معتقدم این بهترین راه است برای جلب توجه شاگردها.
کلاسهای من اصلا خشک نبودند و هیچ وقت هم لازم نمی شد به شاگردی اخطار دهم که چرا صحبت می کنی . حتی وقتی هم که صدای زنگ تفریح می آمد، باز هم بحث ما ادامه داشت و تمام طول زنگ تفریح طول می کشید تا این که معلم بعدی وارد کلاس می شد.
یکی از این مساله ها را برای ما هم مطرح می کنید؛
اگر یک خط راست داشته باشیم و 4نقطه پراکنده روی آن باشد، مربعی پیدا کنید که اگر ضلعهایش را ادامه دهید، هر کدام از یکی از این نقطه ها بگذرد و این را خود بچه ها حل کردند و در یکی از کتابهایم راه حل بچه ها را نوشته ام و نوشته ام که در کجا و به چه طریق و از سوی چه کسانی حل شده است.
بسیاری از کتابهای شما سال پیش چاپ شده است و بسختی پیدا می شوند، چرا تجدید چاپ نمی شوند؛
اینها دست ناشران است. 6ماه پیش بنیادی به نام من به ثبت رسید و من 40تا 50هزار جلد کتاب دارم که به اضافه مقداری وسایل منزل می خواهم به آنجا بدهم و قصد دارم تا جایی که میسر باشد، کتابهایم را از ناشران مختلف پس بگیرم و به نام آن بنیاد به چاپ برسانم تا همه در یک جا متمرکز باشند و دسترسی راحت تری داشته باشند.
مثلا کتابی که ترجمه از روسی است و نام آن سرگرمی های هندسه است ، در حدود بیش از 25سال پیش چاپ شده و دیگر چاپ نشده است و بسیار جالب است. شاگرد می تواند از هر صفحه و هر مطلبش چیز یاد بگیرد. درست است که با کنکور تستی جور در نمی آید؛ اما باز هم هستند دانش آموزانی که علاقه مند هستند ریاضیات را بفهمند.
از زندگی خود راضی هستید؛
آدم گاهی در تخیلاتش خیلی چیزها می خواهد که به آنها نمی رسد؛ اما من از آنچه به دست آورده ام کاملا راضی هستم و اگر قرار باشد زندگی مجددی داشته باشم ، همین راه را برمی گزینم: ریاضیات.
فریبا فرهادیان
به خودم می گفتم:
دست کم می گیرند
باید امروز یکی را بزنم ، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند …
خط کشی آوردم
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید!
اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم ...
سومی می لرزید ...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود ...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف، آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید ...
"پاک تنبل شده ای بچه بد"
"به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
"ما نوشتیم آقا"
بازکن دستت را ...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله ی سختی کرد ...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کرد و سپس ساکت شد ...
همچنان می گریید ...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز، کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ...
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن !
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید ...
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش و یکی مرد دگر
سوی من می آیند ...
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو و کنار چشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا ...
چشمم افتاد به چشم کودک ...
غرق اندوه و تاثر گشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر …
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار از خود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام …
او به من یاد بداد درس زیبایی را ...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
یا چرا اصلا من عصبانی باشم
با محبت شاید، گرهی بگشایم
با خشونت هــرگــز ...
هــرگــز.
![]()
زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر می کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟
شوهر به آرامی گفت: فقط می خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می کنم، چه احساسی دارم!!!!!
اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1
اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک می ذاریم =10
اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک می ذاریم =100
اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر جلوی عدد یک می ذاریم =1000

![]()
شرلوك هولمز كارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند.
نيمههاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست. بعد واتسون را بيدار كرد و گفت:
نگاهي به آن بالا بينداز و به من بگو چه ميبيني؟
واتسون گفت:
ميليونها ستاره ميبينم .
هلمز گفت:
چه نتيجه ميگيري؟
واتسون گفت:
از لحاظ روحاني نتيجه ميگيرم كه خداوند بزرگ است و ما چهقدر در اين دنيا حقيريم.
از لحاظ ستارهشناسي نتيجه ميگيريم كه زهره در برج مشتري است، پس بايد اوايل تابستان باشد.
از لحاظ فيزيكي، نتيجه ميگيريم كه مريخ در موازات قطب است، پس ساعت بايد حدود سه نيمهشب باشد.
شرلوك هولمز قدري فكر كرد و گفت:
واتسون تو احمقي بيش نيستي. نتيجه اول و مهمي كه بايد بگيري اين است كه چادر ما را دزديده اند!
| Design By : shotSkin.com |


